اول:
برای علی فرحبخش نگرانم. علی فرحبخش به گفته مادرش، از یک ماه پیش دچار ناراحتی گوارشی شده اما مسوولان اوین از مداوای وی ممانعت می کنند. این روزنامه نگار اقتصادی به گفته خانواده اش، به خاطر وضعيت بلاتکليفی که دچارش است، وضعيت روحی مناسبی ندارد. زيرا مدت هاست که پرونده اش در دادگاه تجديدنظر است، و هنوز هيچ تصميمی در مورد آن گرفته نشده است.
دوم: مطلبم در مورد کبرا نجار تمام نشده و امیدوارم تا فردا بتوانم اینجا منتشرش کنم.
سوم: مدتی است که ایمیل و ای دی من در یاهو از دسترسم خارج شده و میخواهم در این مورد خوشبین باشم که اتفاق خاصی نیفتاده! از همه دوستان عزیزم که ای دی آنها در یاهو مسنجر من بود و با آنها ارتباط داشتم خواهش می کنم آدرس جدید ایمیل و ای دی مرا، اد کنند. متاسفانه ای دی هیچ کسی را ندارم.
چهارم: فرناز عزیزم مدتهاست که تلاش می کنم در سایتت کامنت بگذارم اما تا الان موفق به باز شدن کامنتدونی ات نشده ام مشکل از منه؟
+
نوشته شده در سه شنبه 15 خرداد1386ساعت   توسط فرشته قاضی
|
حکم سنگسار کبرا نجار برای سومین بار تایید شد و این زن ۴۴ ساله که ۴ فرزند دارد در یک قدمی سنگسار قرار گرفت. نمیدانم نشسته ایم تا فیلم یا عکس های سنگسار این زن بی گناه را نیز چون دعای ۱۷ ساله در سایت ها و وبلاگ ها نظاره گرباشیم و از حال به هم خوردن ها و نفرت ها و توحش ها و... بنویسیم یا از چه سکوت کرده ایم. می نویسم بی گناه چون این زن به اجبار شوهر خود و در حضور او تن خود را مردان هرزه می فروخت تا شوهرش حاصل این معامله نفرت آور را دود کند و به هوا بفرستد. راستی آقای شاهرودی که موکدانه اصرار دارد در ایران حکم سنگسار صادر نمی شود و یا حداقل اجرا نمی شود از این حکم خبر دارد یا اینکه بادمجان دور قاب چینان باز اجازه نداده اند خبری برسد. الان به شدت عصبانیم و می گذارم برای فردا تا مفصل در مورد آن بنویسم و فعلا لینک مصاحبه کبرا و خبر های مربوط به آن را می گذارم.
کبرا در یک قدمی سنگسار
فراخوان «برابري اکنون» درحمايت از مبارزه براي لغو سنگسار
مصاحبه کبرا
+
نوشته شده در دوشنبه 14 خرداد1386ساعت   توسط فرشته قاضی
|
اول: به قول یک دوست، برای تبریک گفتن هیچ وقت دیر نیست
الپر عزیز ازدواجت مبارک و امیدوارم در کنار
ابر آبی نازنین بهترین و شادترین روزها را داشته و به کمال خوشبختی برسی.
دوم: شاید در تمام این روزهای تلخ، هیچ خبری به این اندازه من رو به وجد نیاورده و شادم نکرده بود. آرش سیگارچی و رافونه عزیزم، پیروزی تان در مبارزه با آن بیماری لعنتی مبارک. امیدوارم همیسه شاد و پیروز باشید و خندان.
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت   توسط فرشته قاضی
|
آقای احمدی نژاد! هتل عباسی اصفهان خوش گذشت؟ نون و پنیر سرو میکردند؟ یک میلیون تومنی که از هر یک از شهرداریهای شهرهای این استان برای استقبال از شما و همراهانتون و هزینه سفر جنابعالی گرفته شد چه شد؟ هزینه نون و پنیر خوردن شما و هیات دولتتون بود؟ یعنی برای توقف چند ساعته و سخنرانی در هر یک از این شهرها، اندازه یک میلیون نون و پنیر خوردین؟ یا هزینه شد برای جمع کردن جمعیتی که با دریافت ۴۰ هزار تومن برایتان کف زدند و هورا کشیدند؟ راستی چند شهر رفتین و این یک میلیون ها در کل چقدر شد؟ بیشتر از بودجه ای که به مردم ساده دل این شهرها وعده دادید، نبود؟
فکر می کنید این فرد موسوم به رئیس جمهور ایران به این سوال ها جواب میدهد؟!
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت   توسط فرشته قاضی
|
به کودکم خواهم آموخت ترس از پلیس سرزمین اش را که حافظ امنیت او و هموطنان اوست! به او خواهم آموخت که پلیس مملکتش، ترسناک تر از اراذل و اوباش مملکت اوست، آخر اراذل و اوباش در دل تاریکی شب و در پستو ها خلاف می کنند و تکلیفشان هم روشن است؛ خلافکارند و لباس قانون بر تن ندارند و ادعایی جز خلافکاری هم ندارند اما پلیس این سرزمین در لباس قانون و در روز روشن و در مقابل دوربین ها، بدیهی ترین حقوق انسانی را با
وحشی گری و وقاحت تمام زیر پا می گذارد و ژست فاتحان را به خود می گیرد. به کودکم خواهم آموخت ترس از حافظان امنیت سرزمین اش را و به او خواهم گفت اینان که در ملاء عام با متهمان چنین می کنند در پستو چه ها که نخواهند کرد. برای کودکم از ۱۸ تیر ها خواهم گفت و ۲۲ خردادها، از بهار ۸۶ خواهم گفت و به او خواهم آموخت که اگر روزی دچار مشکلی شد سراغ حافظان امنیت نرود و از آنان بیش تر از همه بترسد. به کودکم که فقط یک سال و چهار ماه دارد خواهم آموخت که اگر روزی در کوچه و خیابان گم شد یا مسیر خانه را پیدا نکرد به سراغ پلیس نرود و بترسد، چرا که ممکن است به جای کلانتری، سر از
جای دیگری درآورد! و یا دچار
هتک حرمت شود! شاید هم
خودکشی کند! به کودکم خواهم آموخت از دائی ام که یک افسر پلیس است بترسد چرا که چون خیلی ها شهامت این را نداشت که در مقابل بی عدالتی ها بایستد و به مرخصی رفت تا درگیر این وحشی گریها نشود او حافظ امنیت من و ماست! به کودکم خواهم آموخت از پلیس بترسد چون مادرش می ترسد. مادرش بازداشتگاه نیروی انتظامی را فراموش نکرده و امروز از روی
این دختر و دیگر دخترکان سرزمین اش شرمنده است که به عنوان یک روزنامه نگار فقط می تواند برایشان اشک بریزد کاری که همگان می کنند. به مادرم هم خواهم گفت آن پلیسی که به من آموختی و وقتی گم شدم و مشکلی داشتم به او مراجعه می کردم دیگر وجود ندارد. من امروز از پلیس سرزمین ام بیش از هرکس دیگری می ترسم.
فراخوان عمومی برای محکوم کردن توحش
+
نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد1386ساعت   توسط فرشته قاضی
|