تبليغاتX
ایران بان
قد حوا نمی رسید من همه سیب ها را خواهم چید
می گویند قوانین فیزیک نیوتن در مورد سرعت اجسام نزدیک به سرعت نور صدق نمی کند و در این موارد قوانین انیشتن کاربرد دارد، شاید امروز هم باید نابغه ای مانند انیشتن پیدا شود که بتواند به ما بگوید آنچه در سرزمین آریائی ما می گذرد را با کدام قانون و تئوری اقتصادی یا سیاسی می توان توجیه کرد. گمان اینکه رنجی که امروز ما می بریم می تواند باعث کشف تئوریهای جدید برای دانشمندان، البته آنان که از بیرون گود می نگرند و خود محتمل رنجی نمی شوند، شود شاید بتواند رنج و حیرت ما را تخفیف دهد!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت   توسط فرشته قاضی  | 

دو روز پیش این خبر تامل برانگیز را که خواندم با برادرم در تبریز تماس گرفتم چیز هایی شنیده بود و اما از اصل قضیه خبر دقیقی نداشت. دائی ام هم که در تبریز آدم بانفوذی است، مطابق رویه معمولش حرفی نزد که بتوان به استناد آن خبر را منتشر کرد اما امروز وبلاگ قابل استناد سرزمین رویائی، موثق بودن این خبر را تایید کرده و آن را منتشر کرد. در تبریز، شهر قشنگ من که گاهی دلم برای کوچه پس کوچه های کودکیم که در آن گم است تنگ می شود، مامور یگان ویژه به راحتی آب خوردن دو نوجوان دانش آموز را به رگبار بسته است. اصل خبر و نوشته سرزمین رویائی را اینجا و اینجا بخوانید. نمیدانم آقایان چه توجیهی دارند و این را هم نمیدانم که آیا مردمی که نظاره گر این حادثه بوده اند اعتراضی کرده اند یا نه؟ اما خوب میدانم که اخبار این چنینی و اعتراض ها و تحصن ها و مخالفت ها در تبریز به دلیل بافت خاصی که دارد و شرایط خاصی که بر آن حاکم است کمتر به بیرون راه پیدا می کند و در اکثر موارد با سرکوب و سرپوشی به فراموشی سپرده می شود. اگر از این حادثه و حال آن دو نوجوان و اینکه آن مامور یگان ویژه، آیا واقعا در بازداشت است و قرار است محاکمه شود یا اینکه ....خبری دارد لطفا بنویسید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت   توسط فرشته قاضی  | 

می خواستم از سنگسار دعای ۱۷ ساله در عراق بنویسم و بغضم را بترکانم که هنوز از دیدن فیلم وحشی های حیوان صفت گیج و منگم، از دانشجویان دربند، از زینب عزیز، علی فرحبخش نازنین و ... اما در میان تلخی های این ایام آمدن هم میهن و شرق اندک امید و شادی را در دلم زنده کرد به خصوص هم میهن که مرا با خود برد به حال و هوای عجیبی. حال و هوای زمستان ۷۸ تا بهار ۷۹. حال و هوای انتخابات مجلس ششم، ترور حجاریان، کنفرانس برلین، سلاخی یک شبه روزنامه ها و... چقدر سگ جونیم ما!با آن همه بلایی که سرمان آمد و با آن همه تهمت هایی که شنیدیم هنوز زنده ایم و نفس می کشیم و می نویسیم. اولین شماره هم میهن، بودن در کنار بزرگانی را برای من زنده کرد که در کنار آنان یاد گرفتم که چگونه بنویسم و چگونه روزنامه نگار بمانم. به خصوص در روزهای رعب و هراس، مگر نه این است که آدمی در سختی ها ساخته می شود، بزرگانی چون وحید پوراستاد، محمود صدری، سینا مطلبی، جنان صفت، عطریان فر، افشین امیر شاهی، فرناز قاضی زاده، شهریار شمس، علی میرزاخانی، مرجان شهریاری، محسن ایلچی و ... و فراموش شدگانی چون تبسم نمازی، فاطمه هاشمی، صادق باستانی، زهره لطفی پی، رضا قزی پور و... راستی کسی میداند کجایند اینها؟! هم میهن به جرات بهترین دوران کاری من بود تجربه کار در کنار مدیری موفق چون کرباسچی و بزرگانی که هیچ ادعایی نداشتند و من امروز، هم خوشحال شدم از دیدن نام بزرگان دیگری چون قوچانی و مهران کرمی عزیز و رامین رادنیای نازنین و هم دلتنگ شدم برای هم میهن آن روز ها. برای پوراستاد نجیب و آرام که خیلی مرا تحمل کرد. چقدر دوست داشتم قبل از مسافرتم او را ببینم و بگویم که چقدر مدیونش هستم اما احمد نبود و اهورا سخت بیمار بود و نشد. آن روز ها، روز های هم میهن اوج مشکلات شخصی و خانوادگی من بود مجبور به ترک تحصیل شده بودم و درگیری های روحی فراوانی داشتم این مساله بر کارم نیز تاثیر به سزایی می گذاشت و تنها کسی که با او درددل میکردم و از این مشکلات با خبر بود پوراستاد بود که با متانت تمام تحملم کرد و صمیمانه سپاسگزارم.

از هم میهن خاطرات فراوانی دارم. از نگهبان جوان و ساده دل روزنامه که مهاجرانی، وزیر وقت ارشاد را ۱۰ دقیقه در حیاط کوچک روزنامه معطل کرده بود تا ورودش را با دفتر کرباسچی هماهنگ کند تا درو دیوار و خشت خشت ساختمان. خبرنگار پارلمان بودم و  کرباسچی گزارش مجلس را کامل میخواست و باید از صبح در مجلس می بودم اما آن روز مجلس جلسه نداشت و من هم دلم میخواست یک دل سیر بخوابم. با صدای تلفن پریدم. جواد دلیری، خبرنگار روزنامه ایران بود که خبر ترور حجاریان را میداد. اینقدر گیج خواب بودم و این مساله برایم دور از ذهن بود که فکر کردم خواب دیده ام به دفتر روزنامه که رسیدم به بچه ها گفتم که خواب دیدم آقای دلیری زنگ زده و می گوید که حجاریان ترور شده . با نگاه عاقل اندر سفیه بچه ها تازه فهمیدم چه گافی داده ام!

هم میهن اخبار مربوط به ۱۳ یهودی متهم به جاسوسی را خوب پوشش میداد. آن روزها قوه قضائیه کوچکترین اطلاع رسانی در مورد آنان نمیکرد و یادم هست با ارتباطاتی که با رئیس انجمن کلیمیان ایران که منزلش در همسایگی هم میهن بود و وکلای تسخیری و خانواده های این متهمان داشتم گزارش های خوبی تهیه کردم به طوریکه گزارش ما که چاپ می شد قوه قضائیه مجبور به دادن اطلائیه می شد و اخباری که ما چاپ کرده بودیم را به عنوان اطلائیه آن قوه منتشر میکرد آنجا بود که فهمیدم چقدر کار یک روزنامه نگار تاثیر گذار است. یادم هست اینقدر روی این موضوع کار کرده بودم که صدری مرا جهود خطاب میکرد بعد هم که روزنامه تصمیم گرفت به دلایلی زیاد روی این موضوع مانور نکند، البته گزارش های هم میهن تاثیر لازم را گذاشته بود، پوراستاد یکی از گزارشهایم را که هم میهن چاپ نکرد به آفتاب امروز برد و شد تیتر یک آن روزنامه.

و اما تعطیلی هم میهن، بی خبر از همه جا به مجلس رفتم و در راهروی مجلس، محمدرضا باهنر که آن موقع هم، مجلس پنجم، نایب رئیس مجلس بود خبر توقیف روزنامه را به من داد. باورم نمی شد شاید هم نمی خواستم باور کنم. سراسیمه به دفتر روزنامه رفتم و با دیدن قیافه ها و اشک های بچه ها مجبور شدم باور کنم که هم میهن دیگر نیست و اما امروز خوشحالم که هم میهن هنوز هم میهن است و برای دوستان خوبم در این روزنامه و هم چنین شرق آرزوی طلوعی بی غروب را دارم و امیدوارم تلخی ها هرگز تکرار نشود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت   توسط فرشته قاضی  | 

شماره جدید زنستان چند روزیست که مرا به شدت در گیر کرده است یک خود درگیری عجیب و در عین حال ناخوش آیند. شاید از این جهت که روزها و خاطراتی را در من زنده کرد که به اصرار و تلاش اطرافیانم کم کم داشت در پس ذهنم مخفی می شد. روزهایی که به خاطر احضارها و تهدید های مکرر پس از آزادی هیچ کجا ثبت نشدند جز در اعماق روح و روان من و دیگر هم پرونده ایها. حالا که فکر می کنم می بینم که مسوولیت سنگینی است و شانه های در مانده من تاب آن را ندارند. باید می نوشتم از آن بازداشتگاه مخوف مخفی که حتی رئیس قوه قضا هم از وجودش بی خبر بود و هم از دوران انفرادی اوین و بعد هم بند عمومی، از دخترکان و زنانی که در هر یک از این دوران دیدم و یا صدایشان از آن سوی سلول ها لحظاتی چند یادمان می انداخت که که هنوز هستیم. نشد و ننوشتم اما تنها دلخوش بودم که برای خودم می نویسم و روزی کتابی خواهد شد که آن را نیز بعدتر ها دریغ کردند و آن دست نوشته ها خود شد اتهامی دیگر، نشر اکاذیبی دیگر و تشویش اذهانی دیگر. از زنستان و بچه هایش بی نهایت سپاسگزارم که آن روز ها را برایم زنده کردند از فرناز، ناهید، محبوبه، مریم، زینب، نسیم، عفت، زهرا، محبوبه و سایر بچه ها. دستان مهربان و پر تلاشتان را می بوسم که با نوشته هایتان تلنگری زدید بر احساسات و روح و روان من تا فراموش نکنم مسوولیت ام را.

زندان اوین، بند نسوان در نمایی نزدیک

ساکنین بند نسوان اوین، زنانی که هیچ از قانون نمی دانند

یازده کودک در بند تنبیهی زندان اوین

زندان زنان به روایت زنی 19 ساله

بهداشت و سلامت در زندان زنان، آنچه هست آنچه باید باشد

بازداشتگاه وزرا، جایی که زنان در جستجوی آزادی به آن می رسند

گفتگوی فرناز با مهوش شیخ الاسلامی

تعهدات قانونی دولت در برابر زندانیان

سرخپوست خوب سرخپوستی است که باغچه دارد

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت   توسط فرشته قاضی  | 

 احمد نازنینم هم نوشتن را آغاز کرده است و این بار در فرودین می نویسد. خوشحالم و امیدوارم بر خلاف وبلاگ قبلی اش من و فرشته این بار از شادی های مشترکمان بنویسد و تلخ نباشد. شروع دوباره این یاور خوب و نجیب من دلگرمی بزرگی ست برای من در نوشتن. آخه قرار بود برای حفظ سلامتی خودم، همسرم و کودکم مثل بچه آدم، خانه نشین شوم و بیشتر از یک سال تلاش کردم تا آدم باشم از نوعی که برخی! می پسندند اما کم آوردم خیلی هم کم آوردم. آخه از این جنس نبودم و به قول آن مرد بزرگ، فیروز گوران،من روزنامه نگار می مانم چون مصالح و منافع کشورم وگرنه بردار نیست و اصل ماندگاری کشورم است.  مهم نیست اجازه نوشتن در روزنامه های مملکتم را نداشته باشم و مهم هم نیست که حتی برای کار شخصی و به عنوان یک شهروند هم بروم در حوزه های کاری قبلی ام راهم ندهند. مهم این است که دیگه آدم نمی شم. یادمه چند وقتی یک خواننده ای از سوی صدا و سیما ممنوع التصویر شده بود و می گفت مهم نیست، من در کوچه و خیابان برای مردم خواهم خواند. این حرفش آن موقع ها خیلی به دلم نشست و امروز تازه می فهمم آن مرد چی می گفت و می نویسم و می نویسم و می نویسم و ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت   توسط فرشته قاضی  | 

زینب پیغمبرزاده فعال جنبش زنان، از اعضای کمپین یک میلیون امضا و از بازداشت شدگان 13 اسفند جلوی دادگاه انقلاب صبح امروز 17 اردیبهشت در پی دریافت احضاریه مربوط به پرونده 13 اسفند به شعبه امنیت دادگاه مراجعه کرد گرچه احضاریه او که تاریخ صدور آن مربوط به فروردین ماه بود در روز 15 اردیبهشت ماه به وی ابلاغ شده بود.

زينب پيغمبرزاده راهي اوين شدن (بعد از اينكه احضار شد و امروز رفت!) ، دكتر سهراب رزاقي مدير موسسه كنشگران،‌ ، فاطمه گوارايي و مريم حسين خواه از فعالان جنبش زنان نيز احضار شده اند.البته دكتر رزاقي را اطلاعات و فعالان جنبش زنان را دادسراي انقلاب و در ادامه بازجويي ها احضار كرده اند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت   توسط فرشته قاضی  | 

این نوشته مسیح را خیلی دوست دارم و با خواندنش یک دل سیر گریه کردم. برای خودم که مدت هاست از داشتن چه نعمتی و چه عشقی محرومم و برای پدرم که چه زود پر زد و رفت. در مورد پدرم خیلی حرفها دارم که در این وبلاگ خواهم نوشت. اما دلم میخواست از نزدیک می نشستم با مسیح و از نبود اولین مرد زندگیم در کنار خودم و خانواده ام بهش می گفتم و حسرت آن و اینکه باید به پدرش افتخار کند و قدرش را بداند که میدانم میداند. مسیح را از روزنامه همبستگی می شناسم. از زمانی که تازه آمده بود و کارآموز گروه سیاسی بود و خیلی زود اوج گرفت و بعد از من شد خبرنگار پارلمانی روزنامه.صداقتش و سادگی اش را تحسین می کنم و خاطره ای فراموش نشدنی از این سادگی دارم.تازه با احمد آشنا شده بودم و هنوز رابطه مان آنقدرها جدی نبود. یادم نیست چه بحثی بود که مسیح از عشق و این جور مسائل پرسید و من هم قضیه احمد را گفتم اما چون از عاقبت رابطه مان هنوز مطمئن نبودم - تازه یک ماه از آشنایی من و احمد می گذشت- اسم دیگری را گفتم . حالا که فکر می کنم خیلی احمقانه بود اما شاید نمی خواستم اسم احمد در دهان ها بیفتد به خصوص اینکه ممکن بود این رابطه هیچ سرانجامی نداشته باشد. فکر می کنم گفتم علی یا چیزی شبیه این. و همین کار دستم داد .بعد از سالها و در انتخابات مجلس هفتم مسیح را در وزارت کشور دیدم در جمع تعدادی از بچه های خبرنگار. تازه ازدواج کرده بودم و بچه ها تبریک می گفتند یکی از بچه ها اسم همسرم را پرسید و تا گفتم احمد، مسیح به تندی گفت ولی اون که اسمش علی بود. با نگاه بچه ها شوکه شدم. اصلا فکر نمی کردم یادش مانده باشد چون خودم اصلا یادم نبودو فقط گفتم مسیح جان علی اسم برادر احمد هست و رفتم. مدتها این قضیه توی دلم بود اما احمد مدام می خندید و به شوخی می گفت دیگه چه اسم هایی دارم!

سایت شیرزنان اولین سایت ورزشی زنان ایران متولد شد.  کار خبر را در تبریز شروع کردم که بعدا مفصل در مورد آن و به خصوص هفته نامه احرار و روزنامه امین تبریز خواهم نوشت اما اوایل که به تهران آمدم در روزنامه ها و نشریات ورزشی کار میکردم. اول قرار بود از ورزش زنان بنویسم اما وقتی دیدم برای چاپ یک خبر کوچک باید ساعت ها از سردبیر گدایی جا توی یکی از صفحات روزنامه را بکنم عطایش را به لقایش بخشیدم و ترجیح دادم از فوتبال و کشتی بنویسم که آن نیز حدیث مفصلی دارد و می گذارم برای بعد. اما آن موقع بودند بچه هایی که ورزش زنان دغدغه شان بود و با هر مشقتی از سانسور های اجباری بگیر تا ناز کردن های سردبیران روزنامه ها باز کارشان را می کردند. از آن موقع ها در ذهنم فروغ آسمانی مانده و مهین گرجی و نگین حسینی که بعدها تغییر حوزه داد و خیلی های دیگر که ذهن کوچک من یاری نمیدهد. این را نوشتم تا هم زحمات آن بچه ها نادیده گرفته نشود و هم با توجه به شناختی که از فضای کار در  در حیطه ورزش زنان در ایران دارم بگویم که جای چنین نشریه ای واقعا خالی بود و به دست اندر کاران این سایت تبریک و دست مریزاد گفته و برایشان آرزوی موفقیت دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت   توسط فرشته قاضی  | 

اول: یک سال و ۲ ماه است که ننوشته ام نه در اینجا و نه در هیچ روزنامه ای. نه اینکه نخواسته باشم که از ننوشتن مریض شده ام اما نگذاشته اندو اجازه نوشتن نداشته ام!  اما این دیگر آغازی است که پایانی نخواهد داشت آغازی برای من و برای ایران بان. شاید در یک ماه آینده نتوانم مرتب بنویسم چون در حال سر وسامان دادن به کارهایم هستم اما تلاش خواهم کرد که از یک ماه آینده بشوم یک وبلاگ نویس متعهد! و مهمتر اینکه از نگذاشتن ها! خواهم نوشت و ...

دوم: آسیه عزیزم فقط خدا میدونه چقدر دوستت دارم می بخشی که بدون اجازه شعرت را برداشته ام و ممنونم از اصلاحت. ازتو، شادی، محبوبه و همه دوستانی که می شناسم یا از نزدیک نمی شناسم صادقانه معذرت می خواهم که نتوانستم حتی یک خط در دوران بازداشتتون بنویسم روزهای سخت و وحشتناکی رو پشت سر گذاشته ام هم من، هم احمد، هم اهورای عزیزم. یک امانتی در تهران نزد یکی از دوستان خانوادگی ام هست که قرار است به دستت برساند. آن را که ببینی می فهمی چی میگم.

سوم:شعری که در پست قبلی ام گذاشته ام متاسفانه نمیدونم از کیه.

چهارم: مادرم به شدت بیماره و....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت   توسط فرشته قاضی  | 

 سنگ ها را بسته، سگها را رها کردند 

 ستم کردند و با نام خدا کردند

 بهشتت را نمی خواهم که زیر پای من باشد

 ببین با جان مهجورم به نام تو چه ها کردند  

 جواب گریه ام خنده، جواب خنده ام مشت است   

  به حق امر بر معروف، چه منکرها روا کردند

  گنه آدم نمود اول مرا با او رها کردی 

  گنه کاری ز نامردان، مرا هم مبتلا کردند

  عجب دارم خداوندا که در ایوان بد خویان  

  ستم بر من روا کرده تو را هر دم صدا کردند

  خداوندا! خداوندی، اگر بر جای حق هستی   

  ببین با زاده حوا گنه کاران گنه کردند

  منم من جلوه روی تو در دنیا   

  ببین یارب که بدخویان به خوی تو ستم کردند

  بهشتت را نمی خواهم       که اینان آبرویم را      چو حقم بیش و کم کردند

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت   توسط فرشته قاضی  |